|
به نام حضرت باران ۱ به ياد استادم عارف عباسي چند هفته پيش نمي دونم چرا يكهو تصميم گرفتم برم قبرستوني، اونم تنها!!! ** نمي دونم شايد ترسيده بودم كه حسابي دنيا داره پا بندم مي كنه! ** خداي من! اين همه آدم ! چقدر دنيا بي ارزشه! ** بي هيچ هدفي قدم ميزدم آرمگاه جمعي دختراي مدرسه سوده! انگار همين ديروز بود. اون موقع خيلي كوچيك بودم اما خوب يادمه، كه شنيديم يه مدرسه تو رشت آتيش گرفته ** خواستم برگردم كه از دور يه عكس آشنا ديدم خيلي دور بود،به سمتش رفتم، درست حدس زده بودم استاد نقاشيم بود هرچقدر نزديك تر شدم چهره اش كاملتر تو ذهنم نقش بست. ** خداي من! بين اين همه آرمگاه ، اونم از دور! قطعه استادمو ديدم! ** بيست و سه سال بيشتر نداشت كه سرطان بيش از اين بهش مهلت نداد سني نداشت ولي استاد من بود،اون موقعه ها من چهارده سال بيشتر نداشتم بود بعد از مدتي كه ديگه حوزه هنري نرفتم ،خبر بيماري استادمو شنيدم تا اينكه يه روز در كمال ناباوري اعلاميه شو روي ديوار ديدم اصلاً باورم نمي شد. حيف شد! چه روز بدي بود! حسابي گريم گرفته بود، چقدر حرفشو گوش نكردم ، هرچي مي گفت من كار خودمو ميكردم،ولي باز شاگرد بدي نبودم. براش فاتحه خوندم.از دست خودم ناراحت بودم كه چرا تو اين مدت حتي يادي از كسي كه اولين استادم بود و من ازش خيلي چيزا ياد گرفتم نكردم. واقعاً چقدر آدما بي وفان! ازتون مي خوام بعد از خوندن اين مطلب براي شادي روح استاد عارف عباسي سه تا صلوات بدين. یادش همیشه سبز* ممنونم از همه ي دوستان + نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 توسط سروناز |
|