|
به نام خدا اما كسي كه پشت در نبود؟!!! خواست در رو ببنده يكهو صداي آشنايي به گوشش رسيد سلام دختر عمو ،ديگه حالي از ما نمي پرسي؟! فراموشم كردي؟! مگه من جز دوست داشتن تو كاري كردم كه حتي سراغي ازم نمي گيري؟! بهش خيره شد، با همون مهربوني و عشقي كه تو چشاش بي داد مي كرد گناهم چيه كه نمي تونم هيچوقت فراموشت كنم؟ س... سلام/خوبي كي اومدي اينجا؟ بي خبر؟ شكه شدم راستش؟ ... يه هفته اي ميشه منتظرم تا بياي اما نيومدي !مثه هميشه واسه همين طاقت نياوردم خودم اومدم ميايي با هم قدم بزنيم مي خوام خونمو بهت نشون بدم تا ديگه بهونه نداشته باشي همين نزديكياست ، بيا هوا خيلي سرد بود نم نم بارون ميومد نزديكاي صبح بود بدون هيچ سوالي دنبالش راه افتاد لباسش از سفيدي چشمارو ميزد مثه هميشه آروم و مهربون بود با همون لبخند قشنگ خب ديگه رسيديم همينجاست بالا سر يه قبر واستاد روش يه پارچه سياه انداخته بودن يه قاب عكس كه روشو گل ها پوشونده بودن نظرشو جلب كرد خم شد گل ها رو كنار زد خيره شد به قاب با نگاه متعجب و نگرانش برگشت تا چيزي بگه اما كسي نبود اطرافشو نگاه كرد هيچ كس نبود تنها توي گورستان ،يه قاب عكس باورش نمي شد چنان فرياد زد كه... خانومم پاشو ،پاشو خواب ديدي؟! چرا داري گريه مي كني؟! چشاشو باز كرد،باورش نمي شد همه ي اينا خواب بوده ،انگار همه چيزو تو واقعيت ديده بود، اونقدر نگران و پريشان بود كه تا صبح طاقت نياورد ، خودشو رسوند به گورستاني كه تو خواب ديده بود،همه چي مثه تو خواب بود پاهاش توان رفتن نداشتن اونارو روي زمين ميكشيد ،هوا گرگ و ميش بود رسيد به همون قبري كه تو خواب ديده بود همه چي مثه تو خواب بود،مي ترسيد گل هاي روي قاب رو كنار بزنه ،دستاش مي لرزيد،چشماشو بست ،گل هارو آروم كنار زد،آرزو ميكرد اون نباشه اما... براي هميشه رفته بود + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 توسط سروناز |
|